سيد محمد باقر برقعى

3669

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اى دختركان رأفت‌آموز * در دانش و مردمى بكوشيد در كينه چو برق خانمان‌سوز * با دشمن خود دمى بجوشيد بر قامت دلبر دل‌افروز * جز جامهء تربيت نپوشيد تا كى چو عجوزكان به هر روز * از جور زمانه مىخروشيد كاين رنج نبودتان ز آغاز ترجمه از آثار نكراسوف ، شاعر شهير روسى رباخوار چهار سال ز عمرم گذشته بود آن روز * كه دوستانه مرا اين‌چنين بگفت پدر به غير سيم و زرت در جهان اگر چيزيست * تمام بيهُده است و همه هبا و هدر خوشم كه پند حكيمانهء پدر در من * نماند بىاثر و گونه‌گون بداد ثمر چو روز ديگر آمد از او بدزديدم * به چيره‌دستى و مكر تمام كيسهء زر از آن زمانم با سكهء زر و سيم است * هزار مهر كه چون جان بود به تن اندر هرآن‌كه سيم و زرش هست بر در اويم * چو سگ به روز و شب و سال و ماه فرمان‌بر به چاپلوسى من دست و پاى مىبوسم * نه بيم از مهتر دارم نه شرم از كهتر چو هفت سال از عمرم گذشت افتادم * به قعر پستى و انداختم در آن لنگر اگر كه پستى گفتم به زعم آن قوميست * كه از حقيقتشان نيست هيچ‌گونه خبر و گرنه آنجا در بوستان نهان كردم * به زير خاك دو ناچيز مشتى از گوهر شنيده‌ام كه پر از شهوت است و حس مردم * درست گويم در من نمىكنند اثر به زعم من بجز آنكه زر بيندوزى * ز زندگانى ديگر مجوى هيچ هنر بدانكه خونم از آغاز كودكى افسرد * به راه آز و نياز و نماند هيچ دگر هم از نخست بدانستم اينكه ابلهى است * چه افتخار به جاه و چه عشق بر دلبر جهان به نزد خردمند جز خلابى نيست * در آن به هر قدمى دوستان حيلت‌گر اگر دل تو به دست آورند از آن روى است * كه كيسه‌ات بربايند دوستانه مگر بدا به حال كسى كش به دست نيست پشيز * نه آنكه رشك و حسد بر دلش زند آذر گرفتم اندك‌اندك به گرد كردن خوى * چنان كه هرگه سودم به روى بالين سر دو دست سوى خدا بردم و دعا كردم * كه بىپدر كندم مهر ايزد داور